یعنی عاشقتم من
اشکان: مامان بابا کجاست؟
مامان: رفته سرکار
-با ماشین رفته؟ - آره -با ماشین سفیده؟ -آره دیگه
-بهش بگو بستنی تلفنی بخره - چشم میگم - میگی؟؟
-آره دیگه میگم -مامان بابا کی میاد؟ -مامان جان میاد دیگه
-گفتی(بوخدی) میاد دیگه؟؟ -آره دیگه مامان جان میاد
بابا بستنی هم میخره؟؟ -اشکان بسه دیگه -بسه دیگه؟؟؟
خلاصه ساعتها این مکالمه ادامه داره و آقا اشکان کاملا خستگی ناپذیره........
دمپای لاانگشتی منو میپوشه و میگه مامان دمپاییت میله داره، میله هاش پای منو اذیت میکنه. ببین میله هاش پامو گاز گرفتن.... بهش میگم خوب نپوش اونا که دمپایی شما نیستن... و اونم با عشوه زیاد میگه اخه اگه نپوشم پام تپیف(کثیف)میشه..... یعنی من عاشقتم
این روزها حسابی سرگرم کتابهایی هستی که خاله ندا برات خریده. یکی از کتابها هست که توش حدود ده تا داستان داره ولی شما فقط یک صفحه از اون رو خیلی دوست داری و اونهم صفحه ایه که یه پسره داره به گوسفند دست میزنه و یه بند پشت سرهم میگی مامان به پسره بگو به گوسفنده دست نزنه آخه تپیفه(کثیفه)
چند وقتیه که دیگه اصلا با اسباب بازیهات بازی نمیکنی و فقط عشق اینو پیدا کردی که هر چی میبینی بگیری دستت و بگی این فرمونه و دور خونه بچرخی مثلا رانندگی کنی. فرقی هم نمیکنه چی دستت بگیری از بشقاب گرفته تا متکا و ماشین و لیوان و هرچی که دستت بیاد.


یعنی عاشقتم من 
